پیرمرد: «دلت گرفته، آره؟ دل همه میگیره، دل داشته باشی میگیره دیگه... یا رفیق من لارفیق له... ای رفیق کسی که...»
سرباز: «رفیقی نداره...»
پیرمرد: «توئم قشنگیا... از خودی... خب حالا میخوای یه راهی بهت یاد بدم دلت وا بشه؟ توئم چشماتو ببند... دِ ببند دیگه... خب، چی میبینی؟»
سرباز: «هیچکس.»
پیرمرد: «هیچکس... خب هیچکس قشنگه دیگه... هیچکس همه کسه، همه کس هیچکسه. حالت خوب شد؟»
پی نوشت: عبارت "یا رفیق من لارفیق له" فرازی از دعای جوشن کبیر است به معنای: ای رفیق آنکس که دوستی ندارد.
هر چه از دست میرود ...........................
بگذار برود ..........................................
چیزی که به التماس آلوده باشد نمی خواهم
هر چه باشد.......................................
حتی ...............................................
..............................................زندگی
دهم اردیبهشت / ساعت هشت و نیم غروب
بیمارستان قدس اراک /
چهل روز از بهار میرفت...........................
زنی آبستن درد است و حامل یک جهان در شکم
و منتظر.....
برای ارتقا به مقام مادری.
اندکی بعد...
زن آرام شد و صدای کودکی ضعیف حرمت سکوت را به بازی گرفت
یاد ندارم گریه اش از سر حسرت حضور بود یا شوق طلوع
اما امروز در سالروز آن حادثه!
که عده ای تهنیتش می گویند....
با پروانه ای در گلو بال زنان ؛ داریوش گوش میکند و زیر لب زمزمه:
هرچی دریا رو زمین داره خدا
با تمومه ابرای آسمونا
کاشکی میداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گریه کنن
"عمر" رفته دیگه هیچوقت نمیاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
قصهء گذشته های خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
آره ....
عمریست که حسرت دیروز را میخورم. دیروزهایی که همیشه زود دیر میشوند و من همه ی عمر دیر رسیدم.
خدایا ببخش که در حضورت چنین میگویم. اما.....................
تولدم مبارک نیست
تلقین....
این داروی شفا بخش صدها مرض.
و گاهی از دید من.......
دلیل ابهام آلوده ترین فجایعی که در کوچه و خیابان ساعت به ساعت رخ میدهند و می پرسی چرا و بعد آسمان
به ریسمان می بافی و دلیل می تراشی.
و او.......
وقتی هر روز و هر ساعت میشنود که سرشت و طبیعتش چنین است
آنگاه.............
اوهام برش میدارد که باید "حتما چنین باشم؛ که اگر نباشم مریضم."
و تلقین میکنند................
مادر ، پدر ، فامیل، دوست، کوچه، خیابان و کل جامعه و عرف منحوس همیشه حق به جانب............
و در نهایت چنین تربیت می شود که می بینی و می شنوی و می خوانی.
چرا؟؟؟
"زیرا همواره خوشمزه ترین سرگرمی انسان تربیت نشده جنسیت بوده است"
و اما ...........
برای درمانش نسخه ای می پیچند. بی ربط به مرض و مریض. نسخه ای برای طرف دوم ماجرا:
"پرندگان در قفس را دوست دارم، چون از گزند درندگان در امانند.
می خواهم پرندگان را مبحوس کنم.
کاری بزرگ در پیش است.
زیرا باید قفسی به بزرگی و بلندای آسمان بسازم"
برای همیشه!!!!
پی نوشت: در هیچ جامعه ای مردانش چنین شل و بی اراده تربیت نمی شوند که در اینجا می شوند و در هیچ کشوری به مردانش چنین بی حرمتی نمی شود که در اینجا میشود. به حکم همین تلقین هزار و اندی ساله با دلایل در خور و شان سوسمار یا کفتار و شاید یک وزغ ....و نه آدمها
پی نوشت: با نسخه گفته شده مخالف نیستم اما این فقط مسکن است. ویروس پا برجاست.
پی نوشت: نمونه ای از همین دلایل(تلقین ها) و توهین ها ...>>> کلیک کنید
به احترام مـــــــادر سکوت!
به احترام او که وجودم موجود شد از وجودش............سکوت ....
.
.
.
.
سکوت میکنم؛ به حرمت سکوتی که هنگام ِ درد ِ حمل من داشتی!
سکوت و آرامشی برای من ، در بطن وجود تو.
میبخشی مرا؟
که چیزی نبودم و نشدم برای تو جز انتظار و رنج.
مـــــادرم روزت مبارک ...
بـ ـــوسهــــ هایم اگر چه بوی غربت گرفته اند و بهانه ی راه میگیرند.
اما عـــــزیزم ، هنوز هم تنـــها تو را می شناسند
مــــــــادرم ، همه روزت مبارک
پی نوشت: چند روز زودتر نوشتم ، برای باور خط آخر حرفم.
پی نوشت: تا حالا بهت گفتم چه قدر دوسِتــــْـ دارم؟ :)

اراک ، منزل پدری آقای مهاجرانی ، سال 1368

جلسه اراکی های مقیم پایتخت
دکتر رجبی در کانادا دربارهی هویت ایرانی صحبت کرده است. میتوانید فشردهی سخن ایشان را در شهروند بخوانید. علاوه بر آن آقای اخوت هم در نگاه نو شمارهی جدید - آبان ماه - دربارهی هویت ایرانی نکتههای اندیشهبرانگیزی را مطرح کردهاند. خاطرهی ایران شناسی به یادم آمد که سالها پیش به مشهد سفر میکند. در خانهی دوستی ایرانی مستقر میشود و داستان جستجوگریاش را در سفرنامهاش نوشته است. صاحبخانه دختر هفت سالهای داشته، زیبا و خوشسخن و پر شور. از دختر میپرسد: دختر ناز چند سالت هست؟ دختر میگوید: هفت سال. مادرش میگوید: دقیقا هفت سال، چون در چنین روزی متولد شده است. میپرسد جشن تولد برایش نمیگیرید؟ میگویند نه ما جشن تولد نداریم. بعد از ظهر دوست ایرانی، جهانگرد را به مجلس سالگرد کسی میبرد که هفت سال پیش مرده بود. روز بعد جهانگرد میبیند در بازار، معماری دارد آجر کاری میکند از دقت معمار و زیبایی آجرکاری به شگفت میآید؛ ساعتی چشم از معمار بر نمیدارد. مردم راه خودشان را ادامه میدادهاند. میبیند کسی به معمار و کار او توجهی نمیکند.
روزی دیگر میبیند میخواهند دیواری را خراب کنند، عدهی زیادی جمع شده بودند. وقتی دیوار خراب میشود میبیند جمعیت احساس شادی میکند. از این چهار حادثه یا تجربه استنتاج کرده است که ایرانیان به مرگ بیشتر از تولد و به ویرانی بیش از آبادی توجه میکنند.چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت، حرام خورد؟!
برای عشق خیانت کرد
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم
می گویند: از پشت کوه آمده!
ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد،
تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ!
"محمد بهمن بیگی"
پی نوشت: البته خدا، خدای آدم های خلافکار هم هست!
پسرم، هرگز در زندگی خود بین مباش، هرچه را به خود می پسندی برای دیگران نیز پسنده باش؛ و پیوسته دیگر خواه و دیگر دوست باش . آیا دوست می داری که ستم بینی ؟ همچنان که خویشتن مظلوم نمی خواهی، بر دیگران ظلم و ستم روا مدار. نیکویی کن آنچنانکه از نیکویی دیگران محظوظ و شادمان می شوی. زشت زشت است ، چه در باره ی تو و چه در باره ی همسایه ی تو ، زیبا ، زیباست برای همگان ؛بنابراین زیبا را برای همه برگزین و زشت را از همه بدور دار .