پشت ِ پرچین ِ بی نامی

کاش پیش حقانیت حضرت حق نام نداشته باشیم ، اما بد نام نباشیم .... طوبا للغرباء

پشت ِ پرچین ِ بی نامی

کاش پیش حقانیت حضرت حق نام نداشته باشیم ، اما بد نام نباشیم .... طوبا للغرباء

آخرین مطالب

دهم اردیبهشت / ساعت هشت و نیم غروب

 بیمارستان قدس اراک /

چهل روز از بهار میرفت...........................

زنی آبستن درد است و حامل یک جهان در شکم

و منتظر.....

برای ارتقا به مقام مادری.

اندکی بعد...

 زن آرام شد و صدای کودکی ضعیف حرمت سکوت را به بازی گرفت

یاد ندارم گریه اش از سر حسرت حضور بود یا شوق طلوع

اما امروز در سالروز آن حادثه!

که عده ای عزیز تهنیتش می گویند....

به 365 روز رفته نگاه میکند و جز چند تجربه تلخ روز خوشی به یاد ندارد.

به روزهایی که می توانستند سرود روشن باران باشند و دریای غزل

و همه شد دل ِ طوفان ِ نا امیدی و ناباوری و ...

بسان دفتر ناخوانده و از راه سفرش جا مانده 

.

.

.

.

خدایا ، آن روز که خاک غربت از دنیا و قرب تو بر سرم کشند 

آن روز که فرشتگان پرسشت فرود آیند و  بپرسند 

جوانیت را چه کردی؟

چون پسته دهان بسته ، لال خواهم بود.

خدایا ، در این فرصت مرا با خویش مگذار ....

که باز هم  حسرت دیروز را میخورم. دیروزهایی که همیشه زود دیر میشوند و من همه ی عمر دیر رسیدم.

خدایا ببخش که در حضورت چنین میگویم. اما.....................

                                             تولدم مبارک نیست

 

پی نوشت: امسال تمام دلخوشیم فقط همین 13 هست. فاصله حضور کوچک من تا حضور بی نهایت و مبارکت.

ببخش ؛ 

که کنار وجودت کی من ، من  باشم که پیش تو هیچم و سایه ی هیچ. 13 بعد از حضورت هیچگاه نحس نبود. 

sessizlik
۱۰ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۲۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

یک چند در این دایره حیران گشتیم

رفتیم گران شویم ، ارزان گشتیم

در طالــع ما کساد بازاری بود

آیینه فروش شهر کوران گشتیم

 

پی نوشت: 

ای قلم سُزلریندَ اثر یُخ ................ آشینادَن مَنَ بیر خبر یُخ


sessizlik
۰۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۶:۲۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

باید دانست تنها دوست داشتن کافی نیست. بلکه لازم است آدمی دوستی خویش را با عمل اثبات کند.

 و هرگز این درجه از خودخواهی با روح دوستی سازگار نیست که:

"او باید در زندگی من سهیم باشد ، گو اینکه روزگارش قرین سختی و دشواری گردد."

این اندیشه انتهای تبه کاریست. 

 

پی نوشت: شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی ...... مردی از خویش برون آید و کاری بکند!

احتیاط: سنگین است. سطحی خوانده نشود. 

پی نوشت: برداشتی آزاد از رمان "آزردگان" ، نوشته داستایوفسکی

sessizlik
۲۴ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

سلام.

نمیدانم کیستی؟

اما

می دانم و باور دارم که بهترینی...

می دانم بهترین بودن لیاقتش بهترین داشتن است.

متاسفم که به آنچه لیاقتت است نرسیدی.

دور نرو ، خودم را می گویم.

میدانم سراسر بارانی و بهار ، مهری و نور ، پر از شادی و شور

میدانم که برگ ریحانه خوانده شدی و آینه ی حضور

خوشحالم از این همه خوبی که از آنروز به بعد شریکش هستم.

اما در پس تمام این خوشی ها هراسانم

که به خاطر تمام خوبی هایی که داری بترسی

از راه و انتهایش

از فردا و پس فردا و فرداهایی که دیروز خواهند شد و زود دیر.

بترسی و از این هراس مقصدت را عوض کنی

شاید هم فراموش!

دوستانی که دستم را رها می کنند ، ترس از پایان دارند.

از تو هیـــــچ چیز نمی خواهم!

جهیزیه ات

صداقتت ، مهربانیت ، صبوریت و شجاعتت باشد.

«بی هراس به قبیله ی من بیا

خون مَ ــن

مُهر امان توست»

                                                                از طرف شریک غم و شادیت

 

پی نوشت: شعر آخر از نسرین بهجتی ست


sessizlik
۰۴ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

آن حرف که از دلـــت غــمی بگشاید

 در صحبت دلــــشکستگان می باید

هـر شیشه که بشکند ندارد قیمت

جز شیشۀ دل ، که قیمتش افزاید

 

پی نوشت: ....

جستجو: قلب+شکسته+عرش+خدا+کعبه+ع.ل.ی

sessizlik
۲۷ اسفند ۹۲ ، ۲۳:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


دوستی گفت:

"عاشقش بودم عاشقم نبود؛

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود."

حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود.

 یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست. همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود.

در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن.

برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود که: یکی بود ، دیگری هم بود. همه با هم بودند.

و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم.  از دارایی ، از آبرو ، از عقیده و نظر ، حتی از هستی.....!!!

انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست و برهان داشته هایمان ، اثبات نداشته هایش!!!

آخه هیچ کس نمیداند ، جز ما! هیچ کس نمی فهمد جز ما! و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن!

و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .  هنر نبودن دیگری!

و زخم کهنه ی روزگار ما فراموش کردن یک "شاید"....


پی نوشت: بیشتر بخشهای این متن از من نبود. ولی حقیقت بود. تلخه ؛ تنده ؛ اما واقعیته...واقعیّت.

پی نوشت: متن بالا به معنای حسادت نیست. به گمانم ، درد بزرگتری دارد.

دردِ هوس ِ قدرت.

حسادت بخش کوچکی از این هوس است. تهمت هم ، اندکی هم غیبت ، حقیرترینشان دشنام و تهوع آورترینشان دروغ.

.

.

.

.

.

معجون قدرتمند شدن آدمک ها چه بد بو و بد مزه است.

("ک" در آدمک ها ، کاف تحقیر است) 


sessizlik
۲۵ بهمن ۹۲ ، ۰۱:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

سلام رفیقم

نگاهت را دوست دارم نه وقتی سیاهی مردم چشمت ، رصدگاه مانکن های خوش پوش و چشم نواز می شود.

نگاهت را دوست دارم ، نه وقتی پوچی را در خیابانهای شلوغ به نظاره می نشینی.

نگاهت را دوست دارم ، نه وقت در پس اتوبانهای عجول ، به زعم خودت دنبال شکلاتهای دو سر پیچ هستی.

نگاهت را دوست دارم ، نه وقتی نرّه شیر بودنت را با کفتار صفتی جانشین میکنی.

نگاهت را دوست دارم. نه وقتی از ترس حرف مردم پلک بر هم می گذاری و چشم بر زمین میدوزی.

نگاهت را دوست دارم نه وقتی از ترس جهنمی که شاید باشد یا نباشد ، کوتاهش میکنی.

رفیق نگاهم را ، نگاهش را ، نگاهت را دوست دارم

وقتی می فهمی زیبایی ِ پاکی نگاهت ، از زیبایی ِ تمام پریــوشان و خوب رویان ، خوب تر و زیباتر است. 

   وقتی می فهمی پاکی باید در ذات نگاهت باشد. نه وابسته به نوع پوشش و آرایش دیگری. و آخرش این توجیه مسخره و بی ریشه نگویی که "کرم از خود درخت است". رفیق به درخت خودت هم یه نگاه بینداز. شاید نیاز به هرس و سم پاشی دارد.

  رفیق خوبم ، نگاهت را دوست دارم،

                                       وقتی به حرمت پاکیش ، پلک بر پلک ، مَـــرد بودن را هجی میکنی.


پی نوشت: ضعف بزرگی است که بهشتی یا جهنمی شدنم را وابسته به دیگری کنم.  به گمانم رفتن به این بهشت بی ارزش است.

هشدار: هی پسر؛ أتأمرون الناس بالبر وتنسون أنفسکم وأنتم تتلون الکتاب أفلا تعقلون (البقرة:44)
                                     

            


sessizlik
۲۳ بهمن ۹۲ ، ۰۰:۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
تا صبح قضا ، سهل و سهیلش به که باشد

تا شام قدر رجعت و میلش به که باشد

در بزم وصالش همه کس طالب دیدار

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

پی نوشت: 
خدایا اگر من به تو بد کردم ،تو را بنده ای دیگر بسیار است . اگر تو با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟!


sessizlik
۱۰ بهمن ۹۲ ، ۱۱:۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

پرسید: چرا هنوز تنهایی؟

لبخندی زدم و گفتم: شنیده ام  تصور زنان از دنیای مردان بر 11 دقیقه است.

گفت: 11 دقیقه کم نیست.

گفتم: در شان عشق من نیست.

گفت: یوسفی؟

گفتم: یوسف اگر یوسف شد به خاطر فرار از 11 دقیقه نبود. جسارت تجارت ِ لذتِ شهوت با رنجِ زندان بود که یوسف را یوسف کرد. نه پَس زدن 11 دقیقه رذالت. این کمترین بهای آدم بودن است. من که فقط یک اسم ساده ام ، نه یوسف صدیق.

لب گزید و گفت: خیلی ها باور ندارند. میگویند 11 دقیقه انتهای عشق است.

گفتم: علافی و بیکاری انسان ِ به اصطلاح مدرن که ظرف غذایش را ماشین می شوید  ، کلمه را و عشق راتا حدابزاری برای وقت گذرانی تنزل داده استهمواره خوشمزه ترین سرگرمی انسان تربیت نشده جنسیت بوده است.

گفت: آتش را زیر خاکستر پنهان کردند. شهوت زاده شد.

گفتم: شریک غم و شادیم آتش نیست. دریاست.

گفت: زیاده طلبی. شاید تو آنقدر نباشی.

.

.

.

ساکت شدم. یاد سایه بودنم افتادم.

 پیوند سایه با دریا................................................................................. 

.............................................................................سایه ی هیچ با دریا!!!

پی نوشت: خدایا طاقت تنهاییم ده.

یادآوری -----------> click

الحاقیه به پست 9 شهریور 92 -------> click

پی نوشت: متن بالا برداشتی آزاد بود از صحبت های امروزم با مدیر یک مجتمع شیمیایی.


sessizlik
۰۳ بهمن ۹۲ ، ۲۳:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

تکیه داده ام

به باد
با عصای استوایی ام
روی ریسمان آسمان
ایستاده ام
بر لب دو پرتگاه ناگهان
ناگهانی از صدا
ناگهانی از 
سکوت
زیر پای من
دهان ِ دره ی سقوط
باز مانده است
ناگزیر
با صدایی از سکوت
تا همیشه
روی برزخ دو پرتگاه
راه می روم

                                                              قیصر امین پور


sessizlik
۰۵ دی ۹۲ ، ۲۱:۳۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر